+ورود آقایون ممنوع+




اتفاق افتاد

دست من نبود

من نفهمیدم چرا

عاشق شدم.

ساده تر از اونی که فکر میکنی

بی دلیل و بی هوا عاشق شدم...

 

.... دوشنبه دوم بهمن 1391 .... 21:16 .... نیکا


.... پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 .... 22:30 .... نیکا....

........................................................................................

.... پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 .... 16:24 .... نیکا....

درگیر سکوت و ای اش گفت ها شده ام..

خودم هم نمیدانم چه مرگم است..این روزها...احساس غریبی دارم..

بالاخره  مرحله ی غول را پشت سر گذاشتم و کارنامه ام را با نمره های قشنگش گرفتم....

قلبم داشت از دهنم بیرون می امد تا معاون عزیز کارنامه را از بین کارنامه ها پیدا کند و در بین پیدا کردن ها به من بگوید خیلی بازیگوشی و نمره انضباطت صفر است...

بعله...از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان معاون چنان نگاهی به من مادر مرده انداخت که گویی مرتکب جنایتی نابخشودنی شده ام....خلاصه از زرزر های معاون که بگذریم کارنامه را دریافت کردم و با دیدن معدل 19 و 4 صدم حالم خراب شد....

ولی از طرفی خوشحال شدم زیر 19 نشد و شانس اوردم...واز طرفی هم ناراحت چون خیلی ها از من بیشتر شدند...

+هنوز نمیدانم برای آینده ام چه کنم.....چه شغلی را انتخاب کنم....احساس میکنم به فیلمنامه نویسی علاقه دارم چند نفری گفتند که استعدادم خوب است ولی هنوز هم نمیدانم چه کنم.


می دانی … !؟

به رویت نیاوردم … !

از همان زمانی که جای ” تو ” به ” من ” گفتی : ” شما

فهمیدم

پای ” او ” در میان است . . .!!!

pink bunny and hearts divider

این روزهــــایم به تظاهر می گذرد...
تظاهر به بی تفاوتی،
تظاهر به بی خیـــــالی،
به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست... اما . . .
چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش"

.... یکشنبه یکم بهمن 1391 .... 16:14 .... نیکا....

ديــــوار اتاقــــــم پــــر از عکسهـــــاي دو نفـــــــره ايست ؛

که قـــــــرار است بعـــــــــدا بيندازيم ... !

همان بعـــــــدا که نيســــــت شد در تقويــــــم بودنمــــــان

این روز های کسی را تا سر حد مرگ دوست دارم ...
بهش می گویند سکوت چون حرفی نمیزند ...
چون حرفی ندارد که بزند ...
دلیل دوستی من و او همین حرف های نا گفته ای است

که میخواهیم بگویم اما نمی شود ... !

تا یادت میکنم باران می آید

نمیدانستم لمس خیالت هم

وضو میخواهد!!!!

.... پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391 .... 16:16 .... نیکا

خسته ام....

 

چه دلیلی زجر آورتر از اینکه نمره ی شیمی ام.......شیمی ای که فکر میکردم 19 به بالا خواهم شد و به مادر و خواهرم و حتی به معلم و دوستانم با اطمینان گفته بودم 19 میشوم ...17 شد.....وچه قدر احساس خفگی...ذلت...بیچارگی....پوچی کردم وقتی برگه ی شیمی  بانمره ی 17 و امضا شده توسط معلم مهربانم را در دستم دیدم....

آه کشیدم..شاید تا به حال در زندگیم ـآنطور آه نکشیده بودم وقتی فهمیدم  چندین سوال را بلد بودم و به بدترین نحو بی دقتی کردم و یا به قول مادرم خنگ بازی در آوردم.....

وچه قدر روزم خراب تر شد وقتی زنگ بعد نمره ی هندسه ام...هندسه ای که فکر میکردم قطعا 20 میشوم بدلیل بی دقتی ها و کور بازی هایم شد 18.25...وحالا چه قدر عذاب میکشم وقتی به کارنامه ام فکر میکنم...چه قدر عذاب آور خواهد بود آن روز کذایی...روزی که مادر خواهد فهمید ریاضی 1 نمره جا گذاشته ام و بی دقتی کرده ام...روزی که خواهد فهمید جرافیا را خیلی کم شده ام و آن روز کذایی روزیست مثل سالهای قبل....مثل پارسال که بخاطر کم اوردن از کنار مقایسه کردن های مادر و سرکوفت های خواهر و حتی برادر کوچکم انبوه قرص های رنگارنگ را قورت دادم و حالم بهم خورد ....

امروز به این فکر میکنم که  روزی خواهد رسید که جواب کنکورم را میگیرم و مادراز رتبه ی افتضاحم گریه خواهد کرد.....پدر سروفت خواهد زد...خوهر ناراحت خواهد شد و خودم...

وخودم با کمال گستاخی خواهم گفت:

من شوهر میخواهم....

 

 

.... دوشنبه بیست و پنجم دی 1391 .... 17:9 .... نیکا....

شهلااااااااااااااااام......چطولین آبجیای گلم؟؟؟؟

خوفین همگی؟؟؟؟؟همسلیاتون خوفن؟

وای خستم........امروز امتحانام تموم شد بالاخره....

تا یه ساعت پیشم با دوستام بیرون بودم...

وای خیلی حال داد......یه ماه بود بیرون نرفته بودم....

امروز رفتم کلی گشتم همه جارو.....

اخرم رفتیم ترشی خریدیم خوردیم فشارم افتاد با بدختی خودمو رسوندم خونه....

کلید نداشتم کسی خونه نبود دیدم پنجره بازه مثه اسپایدر من از دیوار رفتم بالا....

مامانم اومد خونه باورش نمیشد من از پنجره اومدم تو.کلی هم دهفام کرد.

الانم اومدم دارم تو نت میچرخم....کلی رمان دانلود کردم بخونم..(مستی برای شراب گران قیمت)(پارمین)(روی خط صفر)(تقلب)اسم رماناست...شمام خواستین میتونین لینک دانلودشو تو سایت(www.98ia.com)پیدا میکنین...

من دارم میمیرم از خستگی

فقط قبل از اینکه بای کنم یچی بگم....واسم عجیبه این شکلکه..واسه شما چی؟()

بابای

divider ~ hearts

چقدر دور تر از احساسم ایستاده ای!
از این فاصله
تو ،
حتی صدایم را نمی شنوی
چه برسد به دلتنگی!


                   

اين اخرا ديگه جواب تلفنمام نميداد ...

.
.
.
.
...
مشترک مورد نظر در آغوش ديگريست...!

pink bunny and hearts divider

گــاه فقــط از کــل دنیــا . . .

دلــتــ یکی را مــی خــواهــد

و مــی دانی تا ابــد هـمــ که خـدا خـدا کنـی
بــه دستــش نمــیــاری . . .

...
مــی دانــی که بــاید،
بــگــذاری و بگــذری . . .

و چه تلخــ استــ دانستنــش . . .

بعدا نوشت:

تولد آجی بیتایی جونم مفالک..امیدوارم  موفق و سلامت باشی...

.... چهارشنبه بیستم دی 1391 .... 19:32 .... نیکا....

اومدمو دلم گرفت.....خیلیا نبودین...حذف شده بودین...ناراحت بودین...حالم خراب شد......

همه چیز فرق کرده اینجا...دلم برای تک تک شماها تنگ شده بود.....

دلم برای خیلی چیزا...خیلی آدما تنگ شده...

نشستم به یاد گذشته نظراتتون رو دوباره خوندم...نگرانیاتون ..نصیحتاتون...گفتن از تجربه هاتون...ناراحتیاتون....

.همه رو خوندم ....

چرا اینجا اینطوریه....؟چرا همه تلخ مینویسن..؟

دلم ترکیدددددد

راستی سلام....

نیکا خانومی گل گلاب بازمیگردد...میدونم همه خوشحال شدین....حیف که وقت سر خاروندن ندارم(امتحاناته خو) وگرنه میودم به همتون سر میزدم....الهی فداتون بشم......

 

این روزها

بیشتر از همیشه

شعر می خوانم

باید مطمئن شوم

قبل از من، تو را

نسروده باشند

.... پنجشنبه چهاردهم دی 1391 .... 19:59 .... نیکا....